سحرخوانی

گاه نوشتهای سال و مه
 
1361
ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٩  

این بار هم گریه کردم

گرفتار عادت ناگوار با آدم‌ها گریه کردن شدم چند وقته

این بار هم گریه کردم

پشت دورترین ردیف درخت‌ها از خروجی ایرانشهر، کز کردم یه گوشه تو تاریکی

انگار که این دو سه ساعت فشرده تمام گریه‌های این دو سه سالم باشه

این بار هم گریه کردم

با نوا

با واگویه آدم‌هایی که خلاصه دردهای آدم‌های دور و برم تو این دو سه سال رو دوره کردن

برای من -که هر بار با هر کدومشون اونقدر اشک ریخته بودم- مثل دوره قبل از امتحان بود

این‌بار هم گریه کردم

اما باز از ترس اینکه صدام به رهگذری برسه یا به جمعیت مشتاقی که در انتظار دیدن "حضرت والا" بودن،

گریه رو کشتم

اشک رو پاک کردم

دماغ رو بالا کشیده نکشیده بغض رو قورت دادم

تموم نشد گریه‌هام

-----------------------------------------------------------------

وه! چه زود دیر شدیم

من و کودکم

دردا من

دریغا کودکم*

------------------------------------------------------------------

*پیام دهکردی

"متولد ١٣۶١"



 
وا!
ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٩  

شب تا صبح یه بند باد میاد، صبح هوا صاف صاف شده. از پنجره محل کارم تو یکی از غربی‌ترین نقاط تهران، دماوند انقدر نزدیک و شفافه که انگار فقط کافیه دستتو دراز کنی تا ... از صبح فقط با همکارا هلهله کنون ۵ دقیقه یه بار پشت پنجره‌ایم. ذوق دیدن دماوند، برج میلاد و این همه کوه که بیشتر از یه ماه بود رنگ و روشون رو ندیده بودیم

هنوز ظهر نشده که دماوند در هاله‌ای از ابهام فرو رفته... از نهار که بر می‌گردیم، برج میلاد هم یواش یواش داره آخرین آثارش پاک میشه... قبل از اینکه سرویس‌ها راه بیفتن دیگه فقط برج همت دیده میشه

یعنی الان دو روزه دارم فکر می‌کنم چه عاملی، چه جور پدیده‌ای، چه جور جونوری می‌تونه تو ٣-۴ ساعت این بلا رو سر هوای یه شهر بیاره

مات موندم الان!



 
می‌خندم و می‌خندم! به بعضیا می‌خندم!
ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٩  

از دیروز دارم می‌خندم

خبرگزاری معتبر مملکت اومده یه خبر کار کرده که "محققان کشورمان نانو روغن هزارکاره ساختند"!

دو حالت داره:

یا اون محققان مرد رند بودن و این بنده‌خدای خبرنگار از همه جا بی‌خبر رو گیر آوردن و یه مشت نانوذره مغناطیسی رو که قاطی روغن کرده بودن جای نانو روغن هزار (توجه کنید دقیقاً هزار!) کاره به بدبخت انداختن یا اینکه خودشونم خوشحال بودن و فکر می‌کردن یحتمل شق‌القمری صورت دادن!

پروژه ارشد منم محلول‌های مغناطیسی بود. با یه تیمی روی محلول‌های مغناطیسی برای MRI و هایپرترمیا کار می‌کردیم. یه روز از جام جم اومده بودن گزارش بسازن در مورد پروژه و مراحل ساخت این محلول‌ها (که  دقیقاً کم اهمیت‌ترین قسمت ماجرا بود!) بعد خوب تو آزمایشای ما همه چی زیر پوستی اتفاق می‌افتاد! نه بوقی نه دودی نه ماجرایی! خلاصه یارو که هیچ کدوم از کارای ما به اندازه کافی به نظرش نمایشی نیومده بود، یه کم پایین و بالا کرد و راضی شد از یکی از مراحل ساخت که توش دو تا ماده رو با هم مخلوط می‌کردیم فیلم بگیره! بعد یادمه که ما سریع‌ترین شکل مخلوط کردن رو اون موقع‌ها کار می‌کردیم و کل این پروسه 10 ثانیه هم طول نکشید! مجبورمون کرد دوباره از ظرف مخلوط با پیپت ماده رو برداریم و بریزیم توی ظرف بالایی که بریزه پایین و دوباره مثلاً مخلوط شه که بیشتر طول بکشه! یعنی قیافه همکارم بنده خدا از جلوی چشمم دور نمیشه که به طرز هیستریکی زیر لبی می‌گفت این چه کاریه! آبرومون میره! آبرمون میره!

یعنی یه مدت منتظر بودیم این از یه شبکه‌ای پخش شه ملت برامون دست بگیرن!

حالت سومی هم وجود داره به گمانم!



 
 
ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ آبان ۱۳۸٩  

بهانه است اینها که چون تمام روزم رو تو گورد چرخ می‌زنم وبلاگم اینجا خاک می‌خوره

بهانه است

همونقدر که "کارم رو دوست ندارم"‌ برای آروم‌تر شدنم تو محیط کار بهانه است

خیلی وقته که آدم ساکت‌تری شدم

 

 



 
خانه‌هایتان را بتکانید!
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٩  

موسسه خیریه‌ "طلوع بی‌نام و نشان‌ها" قصد داره به مناسبت نزدیکی آغاز مدارس، برای گروهی از دانش آموزای مقطع دبستان و راهنمایی دختر و پسر در منطقه پیشوای ورامین، یک جشن برگزار کنه و لباس و لوازم التحریر در اختیارشون قرار بده. اگر کسی هست که تو خونه لوازم التحریر اضافی یا لباس داره، یا می‌تونه تهیه کنه، یا به هر طریقی قادره کمک مالی به این پروژه بکنه خیلی خوشحال می‌شم که با من تماس بگیره تا هماهنگ کنم.

من مدتیه از نزدیک در جریان فعالیت این موسسه هستم و می‌تونم بهتون بگم واقعاً کارهای بزرگی انجام دادن. فعالیت اصلیشون، جذب معتادین کارتن خواب از طریق پخش غذا در خیابون‌های تهران، کمک به ترکشون و حمایت از خانواده‌هاشونه. آمار ترک دادن معتادانشون بسیار بالاتر از چیزیه که از یه موسسه خیریه انتظار میره. اگر کمکی از دستتون برمیاد دریغ نکنید لطفاً

سپاس فراوان



 
کلاس دوستی با طبیعت (8) - استادان کوچک!
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٩  

درس یکم-

ایلیا (٧ ساله)- چرا انقده رژ می‌زنی؟

گیتا (٢٨ ساله)- آخه لبام خشک میشه خاله!

ایلیا- خوب لب منم خشک میشه! می‌دونی تحقیقات نشون داده که هر دفعه رژ می‌زنی حداقل ٢٠ درصدشو قورت می‌دی؟!!!!! انقده رژ نزن!

گیتا- چشم!

-----------------------------------------------------------

درس دوم-

ایلیا- خاله میای مشاعره؟!

من (که ٢ ساعت قبل بعد از اینکه ایلیا ۵-۶ بیت که به ظ و ذ ختم می‌شدن رو پشت هم خوند و صد البته به علت کهولت سن (!) دچار شکست سنگینی شدم)- نه خاله جون! یه کم مریض بودم، قرص خوردم، کله پا شدم الان!

ایلیا- خوب حتماً این قرصایی که خوردی برای بدنت مناسب نبوده درست عمل نکرده!

من- بعله! قطعاً شما درست می‌فرمایید استاد! قهر

-----------------------------------------------------------

درس سوم-

علی‌سینا (٧ ساله)- عمو بعد از کلاس میای آب‌بازی؟

عمو- ااااامممم! نمی‌دونم! شاید!

علی‌سینا (با نگاهی از موضع قدرت!)- نمی‌دونم یعنی چی؟ شاید نداره که! یا دوست داری یا دوست نداری دیگه!

------------------------------------------------------------

عشقولانه-

هوراد- خاله مترسکمون کو؟

من- اونجاست! خراب شده افتاده اون گوشه!

هوراد (در حالیکه به سمت مترسک می‌ره)- من می‌خوام درستش کنم!

هوراد (۵ دقیقه بعد، در حالیکه موهای کاموایی زرد مترسک رو نوازش می‌کنه)- اگه درستت کنم بعدش باید بهم دوتا بوس بدی!

 



 
کلاس دوستی با طبیعت (7) - کمی عشقولانه!
ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٩  

مانی (۵ ساله)- می‌می!

آریانا (دختر عموی مانی- ٣ ساله)- می‌می!

هوراد (٣ ساله)- می‌می!

آریانا (به هوراد)- تو نگو می‌می! فقط مانی حق داره بگه می‌می! فقط مانی می‌تونه!

هوراد (به آریانا)- می‌می!

مانی (به هوراد)- تو نمی‌تونی بگی می‌می! هورادا نمی‌تونن بگن می‌می! فقط مانی‌ها می‌تونن بگن می‌می!

هوراد (به آریانا)- من می‌تونم! می‌می!

آریانا و مانی (در حالیکه سفت دست هم رو گرفتن و در حال گفتن جمله محل رو ترک می‌کنن)- هورادا نمی‌تونن بگن می‌می!

هوراد (با خودش)- می‌می! می‌می! می‌ی‌ی‌ی‌ی می‌ی‌ی‌ی‌ی!

-----------------------------------------------------

من- سلام آوا جون! خوبی خاله؟!

آوا (۵ ساله در حالی که دست در دست انوشه که برای پارک کردن ماشین رفته بود وارد میشه)- سلاااااااام! خاله من امروز با عمو انوشه اومدم اینجا!

من- ا؟! چه خوب! آفرین!

آوا (در حالی که همچنان در عرش سیر می‌کنه!)- آره دیگه! من با عمو اومدم! تو با کی اومدی خاله؟!

من (در حالی که کمی کرم دارم!)- اتفاقاً منم با عمو انوشه اومدم!

آوا (با عصبانیت!)- اِ اِ اِ ......!

------------------------------------------------------

استاد- بچه‌ها برای جشن برداشت هر کدومتون می‌تونین ٣ تا مهمون دعوت کنین!

رایان (٧-٨ ساله)- آخ جون پس ما که دو نفریم، ۶ نفرو دعوت می‌کنیم!

استاد- آره! خوش به حال بچه‌هایی میشه که خواهر یا برادرشون تو کلاسه! حالا مربیا به بچه‌ها کمک کنن که خوب فکراشونو بکنن!

خاله گیتا- آریانا تو می‌خوای کیو دعوت کنی؟!

آریانا- ماااااااانی!

خاله گیتا- عزیزم مانی که خودش تو کلاسه! می‌خوای با رایان مشورت کنی؟

رایان (برادر آریانا، پسر عموی مانی، در طول جلسه مشورت!)- خوب آریانا به نظر تو کیا رو تو این ۶ نفر دعوت کنیم؟

آریانا- ماااااااانی!



 
قند مکرر!
ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸٩  

آخرین شاهکار شهرداری تهران در بیلبوردهای تبلیغ حجاب

" پدرم گفت که ای دخت نکو بنیادم         زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم"

 



 
پراکنده و کلاس دوستی با طبیعت (6)
ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ امرداد ۱۳۸٩  

یک -

اتفاقات زندگی بعضی وقت‌ها آنقدر پ آنگاه کیو است که آدم در می‌ماند! صبح سر خوردن یک لیوان شیر و یک کیک معطل می‌کنی و جا می‌مانی. ١٠ دقیقه دیرتر که می‌رسی سر کار با بسته‌های خالی آب میوه و کیک (دقیقاً از همان نوع!) مواجه می‌شوی که ١٠ دقیقه پیش به فلان مناسبت دم در پخش می‌کرده‌اند!

----------------------------------------------------

دو -

اولین روز کاری بعد از آخرین روز اعتراض به نتایج امتحان دکتری، کارنامه‌ام زیارت شد و فهمیدم که اشتباهی اتفاق افتاده! خوب شد؟ بد شد؟ ...؟؟؟

----------------------------------------------------

سه-

در حالی که به سختی روی زمین چمباتمه زده‌ام تا هم‌قد هوراد و صندلیش شوم، با اشاره دست انوشه -که به نشانه اعتراض به افاضات بلند بلند هوراد وسط لکچرش مدام بالا و پایین می‌رود- یکسره دم گوش هوراد زمزمه می‌کنم که :"قانونمون چی بود؟ وقتی کسی حرف می‌زنه گوش می‌دیم! چی؟ گوش می‌دیم!"

آنقدر ادامه می‌دهم که کودک به تنگ می‌آید:"برو برای خودت یه صندلی پیدا کن، یه گوشه بشین!"

آب می‌شوم! گم و گور می‌شوم!

----------------------------------------------------

چهار-

یلدا (۴ ساله خطاب به پرند ١٧ ساله) - خاااااااله پرنده؟!؟!؟!؟!

 

----------------------------------------------------

پ.ن.: ف.ب. را خدا یکهو در پ.ص.ن آزاد کرد! بقیه جاها را نمی‌دانم!



 
بررسی آسیب‌شناختانه علل ایجاد فساد در بنیان خانواده توسط جودی آبوت و جری
ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٩  

آقای کارشناس محترم میزگرد از پشت تلفن - بله! در واقع این نابودی بنیان خانواده و خانواده‌های تک والدی مدتهاست که در سریال‌های غربی مورد توجه هستند

آقای مجری محترم حاضر در صحنه - مثال ذکر بفرمایید لطفاً

آ.ک.م.م.ا.پ.ت - برای مثال همین نابارو (یا شایدم ناوارو!). خودش به تنهایی دخترش رو بزرگ می‌کرد. یا این خانوم کمیسر فرانسوی با پسرش! اخیراً هم شنیدم که کمیسر لسکو چند فرزند داره و تنهاست! یا اصلاً چرا راه دور بریم. در همین کبری ١١ اون خانوم رئیس اداره با داشتن حدود ۵٠ سال سن هنوز مجرده! شخصیت چاق و لاغر سریال  هم مجردن! فقط همین سمیره که با خانوم منشی ازدواج کرده! اینا همش یعنی چی؟

آ.م.م.ح.د.ص - یعنی چی؟

آ.ک.م.م.ا.پ.ت -یعنی تمسخر و فروپاشی بنیان خانواده! اصلاً خود همین بابالنگ‌د‌‌راز که روابط مشکوکش با جودی آبوت که در نوانخانه است در پرده ابهامه! ااینا یک مشت دروغ به خورد بچه‌ها می‌دن! ینا ترویج دورغ‌گوییه! مثل همین تام و جری! همین جری!

من - هان؟!

آ.م.م.ح.د.ص -آهان!

 

پ.ن١: نقل به مضمون!

پ.ن٢: آقای کارشناس محترم میزگرد از پشت تلفن، اصولاً با مقوله‌ای به اسم رمان آشنایی داری؟ قوه تخیل می‌دونی چیه؟‌ در بچگیت غیر از دائره‌المعارف و مجله دانستنیها چیز دیگه‌ای خوندی؟ جان کریستوفر رو می‌شناسی؟ جین وبستر رو چطور؟ حکم رمان‌های نوجوانان فریبا کلهر از نظر تو چیه؟ جی.کی.رولینگ و آرمان آرین هم که قطعاً اعدام باید گردند. نه؟! اللهم اشف کل مریض!