مانی (۵ ساله)- میمی!
آریانا (دختر عموی مانی- ٣ ساله)- میمی!
هوراد (٣ ساله)- میمی!
آریانا (به هوراد)- تو نگو میمی! فقط مانی حق داره بگه میمی! فقط مانی میتونه!
هوراد (به آریانا)- میمی!
مانی (به هوراد)- تو نمیتونی بگی میمی! هورادا نمیتونن بگن میمی! فقط مانیها میتونن بگن میمی!
هوراد (به آریانا)- من میتونم! میمی!
آریانا و مانی (در حالیکه سفت دست هم رو گرفتن و در حال گفتن جمله محل رو ترک میکنن)- هورادا نمیتونن بگن میمی!
هوراد (با خودش)- میمی! میمی! مییییی مییییی!
-----------------------------------------------------
من- سلام آوا جون! خوبی خاله؟!
آوا (۵ ساله در حالی که دست در دست انوشه که برای پارک کردن ماشین رفته بود وارد میشه)- سلاااااااام! خاله من امروز با عمو انوشه اومدم اینجا!
من- ا؟! چه خوب! آفرین!
آوا (در حالی که همچنان در عرش سیر میکنه!)- آره دیگه! من با عمو اومدم! تو با کی اومدی خاله؟!
من (در حالی که کمی کرم دارم!)- اتفاقاً منم با عمو انوشه اومدم!
آوا (با عصبانیت!)- اِ اِ اِ ......!
------------------------------------------------------
استاد- بچهها برای جشن برداشت هر کدومتون میتونین ٣ تا مهمون دعوت کنین!
رایان (٧-٨ ساله)- آخ جون پس ما که دو نفریم، ۶ نفرو دعوت میکنیم!
استاد- آره! خوش به حال بچههایی میشه که خواهر یا برادرشون تو کلاسه! حالا مربیا به بچهها کمک کنن که خوب فکراشونو بکنن!
خاله گیتا- آریانا تو میخوای کیو دعوت کنی؟!
آریانا- ماااااااانی!
خاله گیتا- عزیزم مانی که خودش تو کلاسه! میخوای با رایان مشورت کنی؟
رایان (برادر آریانا، پسر عموی مانی، در طول جلسه مشورت!)- خوب آریانا به نظر تو کیا رو تو این ۶ نفر دعوت کنیم؟
آریانا- ماااااااانی!